چه ساده نزد شما« بود»ها «نبوده» شده است
شب «شلمچه» از اذهانتان زدوده شده است
چه ساده شوق «بهشتي» به «غصه» ها برگشت
چه ساده «كاوه» دوباره به «قصه» ها برگشت
دوباره «باقري» و «باكري» چه خاموشند
ميان هزار توي افسانه ها فراموشند...
هلا شما كه به امروز خويش زنجيريد!
چرا سراغي از آن روزها نمي گيريد؟
هلا ميان زلال زمان سبوترها!
چه خلوت است مزار شما كبوترها!
در اين كشاكش بي همتي و بي ديني
مرا بهل! بهل! اي مرتضاي آويني!
گرسنه، خسته، رهايم ميان رخوت و خواب
مرا بهل! بهل! اي حاج اصغر محراب!
مرا بحل كن اگر خسته ام، بهل اي مرد!
رها كن اين تن رنجور را، رها، برگرد!
مرا بحل كن الا «همت» بلند زمين
براي ماندن در اين سكوت مرگ آيين
منم بسيجي ديروز و اينك اما دير
منم جواني جبهه و اينك اما پير
چقدر گريه كهنه به دادم آمده است
چه خاطرات عجيبي به يادم آمده است
چه روزهاي عجيبي! چه جزر و مد بدي
چه آسمان فجيعي! چه فصل بي عددي
چه ساكتي! چه خموشي! مگر نمي بيني؟
سلام تهران! باري ! چه خواب سنگيني!
سلام تهران! بي روح آهنين پيكر!
سلام پونك! تجريش! شوش! تهران سر!
سلام اي همه جا مانده هاي غافله ها!
سلام نسل چك و سفته و معامله ها!
سلام تهران! آسمانت آبي نيست
صداي خنده ات اي شهر! آفتابي نيست
غريو موشك شب هاي دور يادت هست؟
سلام تهران! آيا غرور يادت هست؟
سلام تهران! اي شهر بي ستاره و تار
سلام تهران! اي شهر پرفريب و غبار...
چه طعم خون كه به اين كام ها چشيده شود
چه چشم ها كه ز حدقه برون كشيده شود
چه سينه ها كه به تيغش دريده خواهد شد
چه دست هاي زيادي بريده خواهد شد...
چقدر خاتمه ام من! چقدر محتضرم
چقدر گريه ام امشب! چقدر مختصرم
خلاصه شده از سروده برادر جانباز «محمد حسين جعفريان»